تبليغاتX
تنهاترین تنها
 

تو فقط خدا خدا کن....

بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو
قرق سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو

واسه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن
هفتا آسمونه اما یه ستاره هم ندارن
واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه
تو فقط خدا خدا کن که خدا خودش می دونه

تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هرشب تو برای من دعا کن
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن

بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو
قرق سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو

که خدا خودش می دونه حال و روز عاشقا رو
بین عاشقا میبینه غربت دلای ما رو
اونی که واژه به واژه می شنوه نگفته هاتو
با طلوع هر ترانه بال و پر میده صداتو

تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن

 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 8:16 | لینک ثابت |
 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

کارو

نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 13:55 | لینک ثابت |

تقدیم به همه دوستان محترم و عزیزم

 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 11:0 | لینک ثابت |
 

نوشته شده توسط علی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 8:9 | لینک ثابت |
                           

                              جدا ز تو ای رفته از بر من         نمانده دگر جان به پیکر من

شکفته گل و من جدا ز توام          کجا شود این قصه باور من ؟

غمت ز وجودم نرفته برون دانمی که کنون         بی خبر ز من و روزگار منی

بود چه نیازی به باغ و گلم ای امید دلم         آن زمان که تو گل در کنار منی

جواب دلم را بگو چه بگویم ؟       اگر ز تو پرسد بگو چه بگویم ؟ 

****

عزیز دل تو را با خویشتن یکدل نمی بینم       به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمی بنم

هزاران جهد کردم تا به راهت آورم  لیکن         چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم

به زیبایی و دلداری ندیدم چون تو در خوبان          ولی افسوس یکدم همرهت با دل نمی بینم

مرا بی خویش کن ساقی  که یک همدرد بی پروا           بجز پروانه بیدل درین محفل نمی بینم 

****

من بی خبر و در پی دل عشوه گری هست     دل بی تپشی نیست حریفان خبری هست

او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیک           من خوش که ز حال دلم او را خبری هست

تهمت زده ام کرد به عشق دگری             کاش پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

یک چند دل از بخت فریب عجبی خورد             پنداشت تو را با من مسکین نظری هست

 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 4:34 | لینک ثابت |
 

ای کبوترهای رنگین       شادی دل های غمگین

صلح تان پاینده بادا          مهرتان تابنده بادا 

ای صفای آب روشن ، ای همه گل های گلشن

رویتان تابنده بادا ...  

ای بشر ای راز هستی               ساز خوش آواز هستی

ای کمال آفرینش                 ای فروغ راه بینش

تو چراغ عالمی ، روشنگری ، شوق آوری ، عشق آفرینی ، تو بهشتی منظری

زیباترین دردانه روی زمین

این گران جانی چرا                 جنگ و ویرانی چرا

ای بشر ای راز هستی            ساز خوش آواز هستی

ای کمال آفرینش                ای فروغ راه بینش

ای که تو سرلوحه آزادگی    سرچشمه نور خدایی

ای که تو در عالم ذوق و هنر چون آسمان بی انتهایی

این گران جانی چرا              جنگ و ویرانی چرا 

ما همه برگ و بر یک ریشه و یک شاخه و یک آب و خاکیم و از یک روح پاکیم

ما همه پرورده یک دانه و یک گلشن و یک باغبانیم و از یک خاندانیم

ای کبوترهای رنگین       شادی دل های غمگین

صلح تان پاینده بادا          مهرتان تابنده بادا 

ای صفای آب روشن ، ای همه گل های گلشن

رویتان تابنده بادا ...

ای بشر ای راز هستی               ساز خوش آواز هستی

ای کمال آفرینش                 ای فروغ راه بینش

تو چراغ عالمی ، روشنگری ، شوق آوری ، عشق آفرینی ، تو بهشتی منظری

زیباترین دردانه روی زمین

این گران جانی چرا                 جنگ و ویرانی چرا 

ای بشر ای راز هستی            ساز خوش آواز هستی

ای کمال آفرینش                ای فروغ راه بینش

ای که تو سرلوحه آزادگی    سرچشمه نور خدایی

ای که تو در عالم ذوق و هنر چون آسمان بی انتهایی

این گران جانی چرا              جنگ و ویرانی چرا 

ما همه برگ و بر یک ریشه و یک شاخه و یک آب و خاکیم و از یک روح پاکیم

ما همه پرورده یک دانه و یک گلشن و یک باغبانیم و از یک خاندانیم

 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 15:1 | لینک ثابت |
 

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 10:11 | لینک ثابت |

 

دیگر مخوان شرح غم این عاشق دیوانه آتش به جان را 

دیگر مکن آگه از این افسانه جانسوز من بیگانگان را

آتش زدی بال و پرم را                       بر هم مزن خاکسترم را

دل گشته اکنون                              از دست غم خون

من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر              نیکم بدم اینم مرا بگذار و بگذر

گفتم زدل سودای تو بیرون کنم بیرون نشد   از عیش لیلایی دلم مجنون کنم مجنون نشد

دیگر مسوزان بال این پروانه آزرده جان را         بر شاخه بگذار این گل پژمرده بی باغبان را

اکنون ز پا افتاده ام من              از کف جوانی داده ام من

دیگر چه جویی                 با من چه گویی

من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر                 نیکم بدم اینم مرا بگذار و بگذر

اکنون که من در آتش عشق تو بر جا مانده ام       با این دل درد آفرین تنهای تنها مانده ام

از ما گذشت اما دل دیوانه دلداده مشکن              حالا که مست از باده ای پیمان ما مستانه مشکن

 

نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 13:16 | لینک ثابت |
 
< >